

شنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو...
به خدا وقت خداحافظی نیست نرو...
نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست...
گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست نرو...
کاش این ساده دلی های مرا میکردی قبول...
به خدا در دل من مهر کسی نیست نرو...
حجم شب طی شد ومن پشت سرت داد زدم...
که بمان زندگیم عشق توست نرو...
سر این چهر مسیری که دلم ایست زند...
جز تو ای دوست بگو یار دلم کیست نرو...
(آسمان آبی)
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:12  توسط آسمان ابی
|


بوم سفید خالی نگاهم...طرح ابی خیالم و حکایت سبزی احساس
دستانم مانده اند سر در گم که چه نقاشی کنند روی بوم سفید...بکشم
نقش قلب سرخ وفا یا زنم طرح به رنگ خیانت نقاشی کنم روشنی
صداقت را یا تیرگی دروغ
بکشم نقش نهال خنده را یا بکشم نقش ابر گریه را
نقاشی کنم طرح پر پروانه گه در سردی اتش شمع می سوزد
بکشم نقش پرنده ای در قفس باز که به اسمان نگاه میکرد
بکشم نقش کویری را که سبز شده بود از باران ستاره ها
اما نمیدانم چه کنم چه بکشم
خالی مانده هنوز نگاه من
هنوز نمیدانم در این دنیا گم شده ام یا پنهان
نمیدانم راه بی پایان است یا پایان بی راهه
خسته و سردر گمم از خیانت از دروغ از شکستن و شکسته شدن از لحظه ها
از خنده های تلخ و گریه های پر از نیرنگ و فریب
از جدایی از تنهایی
از این همه خدا حافظی
حال میدانم که میکشم یک طرح را
طرح اسمان
اسمانی از صداقت و دوستی
اسمانی از وفا از عشق و محبت
اسمانی شیرین از خنده ها
رنگین کمانی هفت رنگ ازگریه ها
اری این است نقاشی نگاه من
راز زندگی این است
خواب رویای باورکردن حقیقت واقعیت
(آسمان آبی)
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:11  توسط آسمان ابی
|

خدا حافظ گل لادن...تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام ازعشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه...گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تواین شبهای تو درتو...خداحافظ گل شب بو
هنوز اوار تنهایی داره میباره از هرسو
خداحافظ گل مریم...گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت وشب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیداری بگو از این شب چی می دونی
تو این رویای سر درگم...خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه...که بارونی نمی تونه
طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه
(آسمان آبی)

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 18:53  توسط آسمان ابی
|

زمان؟
هست یا نیست؟
چیست؟
زمان وجود ندارد اینده نیست گذشته رفته است
اما لحظه هست مال ماست
در اختیار ماست
هیچ گاه کسی نیامده نیست و نخواهد امد
که اینده را ببیند و گذشته را تغییر دهد
اما بوده هست و خواهد بود کسی که
لحظه در دست اوست تغییر میدهد و میبیند
پس بیایید به جای حسرت خوردن برای گذشته هامون
و انتظار برای اینده
به لحظه فکر کنیم به زمان و مکانی که الان
در ان هستیم

به با هم موندن نه با هم بودن

به خوشبختی

به عشق

به دوستی

به وفا

به صداقت

به زندگی زیبا
(آسمان آبی)

هیچ گاه نمی توان به گذشته بازگشت
وبهترین آغاز را ساخت
اما میتوان هم اکنون آغاز کرد
وبهترین پایان را ساخت
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 18:11  توسط آسمان ابی
|


دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"

نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"

برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
(آسمان آبی)

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 14:47  توسط آسمان ابی
|

زچشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
وای الهام!پاسخ گو؟
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را امیدروزگارم را کجا راندی؟
به هرسازتو رقصیدم شکستم دل نبستم بازخندیدم!
تلف کردی جوانی رابه تنهایی نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟یار مهربانت کو؟

دل تنگم مزن سنگم توانم نیست
اری آشیانم نیست یارمهربانم نیست
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها مزن سنگم توانم نیست……..
(آسمان آبی)

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 19:33  توسط آسمان ابی
|

بی خبر از گل ها مانده ام در کویر سبزخیال و
تشنه باران ابر احساس چشمانم و
ندای سرخ لاله های لبانم
وزمزمه تپش های نیلوفری قلبم و
شقایق های باورم
که بگویم در این زمان که مردم با صداقت دروغ
می گویند
دل میشکنند
اسمانی هست که صداقت حکایتش است
ومهربانی وفا رنگ نگاهش
وعشق هستی وجودش
که من چون درخت تشنه باران دلتنگ اویم
(اسمان ابی)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 13:31  توسط آسمان ابی
|
دوست؟
دوست یک اتفاق مهم توی زندگی یک ادمه
سرچشمه دوستی محبته
سرچشمه محبت دوست داشتن
سرچشمه دوست داشتن عشق
سرچشمه عشق باهم بودن
سرچشمه باهم بودن دوستی
همه چیزدراین هستی به دوست خاتمه داده میشه
دوست فقط یک واژه نیست
که باهرکسی که رابطه دارید بگویید
دوست مقدسه
وخیلی سخت میشه اونا به دست اورد
درجنگ ها هیچ سلاحی نمیتونه باعٍٍث خاتمه جنگ بشه
فقط وفقط دوستی که میتونه به جنگ خاتمه بده
تا به حال ازخودپرسیده اید چرا با یک نفر دوست میشوید
اگرشما با این شخص دوست نباشید هیچ اتفاق خاصی نمی افته
اما اشتباه است
شما یک ماه با یک نفر دوست بشوید
دوست واقعی
بعدازیک ماه دوستی خودرا به هم زنید
موفقیت های خود را هنگام دوستی با هنگام جدایی مقایسه کنید
این شما نیستید که این موفقیت ها را بدست می اوردید
بلکه به احترام نام دوسته
بعضی هادوستی را واژه ای بیش وبازی سرگرم کننده ای میداند
انان انسانهای حقیری هستندکه
حماقت و ناپاکی خود را میخواهند
پشت نام پاک وزلال دوست پنهان کنند
سه چیز در دنیا برای من مهم است وفقط همین
حتی از زندگیم هم مهمتره
۱:دوست
۲:دوست
۳:دوست
اگر نام دوست نباشه عشق هم نیست
شما قبل ازاینکه عاشق یک نفربشید با اون دوست میشوید
عشق مقدسه اما فقط به خاطردوست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:7  توسط آسمان ابی
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:47  توسط آسمان ابی
|